گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3536
تاریخ :1399/09/08 ساعت 15:27:16
تعداد بازدید: 451
خاطرات صحنه /خاطره ی هشتم/ زنده ياد فرخنده مرادي
email pdf word plus minus reset color
مهدی عطایی دریایی/ کارشناس ارشد کارگردانی تئاتر

عکس اصلی خبر

خاکی

قسمت ششم :

نه چندان دقیق به خاطر ندارم ظهر بود یا شب که جلسه را در منزل زنده یاد خانم فرخنده مرادی تشکیل دادیم .

 طبعا من از اتفاقاتی که برای زینب افتاده بود و همچنین بازی بد آنها در آخرین اجرا حس خوبی نداشتم و قدری عصبی بودم. در همین مدت بخاطر اینکه هردو زنده یاد یعنی خانم مرادی و آقای کرامتی درگیر اجرای نمایش زینب بودند و کمتر فرصت می کردند به امورات انجمن رسیدگی کنند اوضاع و احوال انجمن چندان رو به راه نبود و کارهای انجام نشده و یا نیمه تمام روی هم انباشته شده بودند .

 دوستان انجمن استاد قویدل زنده یاد هوشنگ کرامتی استاد بلوچ نژاد زنده یاد سیاوش گرمساری خانم فریده پور اسماعیلی و چند نفر دیگر که دقیقن به خاطر ندارم در جلسه حضور داشتند .

من از دو زنده یاد خانم مرادی و آقای کرامتی خواستم گزارش کار خود را ارائه دهند. بعد از شنیدن گزارش ، از انجام نشدن برخی کارها برآشفته شدم و بیش از همه روی صحبتم به خانم مرادی بود و پیوسته از کارهایش ایراد می گرفتم و تذکر می دادم ... و او هم با بزرگواری سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت فقط زنده یاد کرامتی با بزرگ منشی می گفت کوتاهی از من بوده شما کاری به خانم مرادی نداشته باشید اما من دست بردار نبودم و گویی می خواستم خشم خودم از تمامی ناکامی هایی که در نمایش زینب نصیبم شده بود را سر فرخنده پیاده کنم زنده یاد عذر خواهی کرد از سر میز بلند شد و با چشمان پر از اشک وارد اتاق شد .

 تازه متوجه شدم تند روی کرده ام. به هر حال هیچ یک از اعضای انجمن بابت مسئولیتی که در انجمن داشتند حقوقی که دریافت نمی کردند و اگر همکاری می کردند از روی لطف و عشق و علاقه ی خودشان بود اشک های زنده یاد را که دیدم دیگر ادامه ندادم و رشته ی سخن را به استاد قویدل دادم که قدری جو را تلطیف کند و بیشتر از مهربانی ها بگوید هر چه بود ما منزل زنده یاد بودیم و رفتار من با او به چندان مناسب نبود. زنده یاد چند دقیقه ای بعد با ظرف میوه بر گشتند و چیزی به روی خودشان نیاوردند .

در همان جلسه از تصمیم خودم برای اجرای نمایش زینب برای کار عملی فوق لیسانسم اطلاع دادم. و تاکید کردم دیگر تصمیم به شرکت در جشنواره ندارم و اگر نمایشی را روی صحنه بردم برای مردم و اجرای عمومی خواهد بود .

جلسه به پایان رسید و پس از مدتی من دوباره بچه ها را برای اجرای پایان نامه آماده کردم .

در اسفند 74 از آقای دکتر خاکی وقت گرفتم و برای انجام پایان نامه ام به تهران رفتم. و در مورد اجرای نمایش زینب و پایان نامه ی کتبی ام با ایشان صحبت و مشورت کردم. ایشان سخت گیر بودند و بر فهرست پایان نامه ی کتبی ام و موارد نگارشی ایراداتی درست وارد کردند و گفتند آیا می توانی سال آینده با گروه بیایی تهران و برای اساتید داور اجرا کنی؟ من هرچه فکر کردم دیدم میسر نیست هم هزینه بر بود و هم اسکان نداشتیم من یک منزل اجاره ای از چند سال پیش داشتم که تحویل داده بودم .

گفتم استاد ما تعدادمون بیش از بیست نفره هم مشکل هزینه داریم هم اسکان. اگر ممکنه شما که چهار نفر بیشتر نیستید شما تشریف بیاورید بندرعباس. گفت من حرفی ندارم. هر زمان که کارتان آماده ی اجرا شد ، شما با سه استاد دیگر صحبت کنید. اگر موافقت کردند که هیچ اگر هم موافقت نکردند خودم میام بندر و نمایش تون را می بینم. از استاد خاکی تشکر کردم

و برگشتم بندرعباس

در سال جدید از گروههای نمایشی خواستم تا برنامه های تمرین خود را در به دفتر انجمن تحویل دهند. سپس از خانم مرادی درخواست کردم که اول سالن و اتاق های تمرین در هر زمانی که خودشان درخواست داده اند اختیار گروهها بگذارد ما هم در وقت خالی ولو ده شب به بعد باشه تمرین می کنیم. تا این تصور پیش نیاید که چون رئیس انجمن هستم بهترین سالن و زمان تمرین را برای خودم اختصاص دهم .

اوایل خرداد 75 بود که به دو زنده یاد خانم مرادی و هوشنگ کرامتی گفتم که به بچه ها اطلاع دهند برای اولین تمرین در سال جدید حاضر شوند. جلسه تشکیل شد و برخی از بازیگران قبلی مثل خانم حسین خانی انصراف داده بودند و من باید برایشان جایگزین انتخاب می کردم آقای کیانوش حاتمی پیشنهاد دادند که خانم فتحیه بقایی نقش مونس را بازی کند خودش رفت و با خانم بقایی صحبت کرد و آماده ی تمرین شد برخی از ذاکران هم انصراف داده بودند مدتی طول کشید تا جایگزینی مناسب برای همه پیدا کردیم. و به جای آقای عبدالعلی بلوچ نژاد از حاج حمید دولتی خواستم برای نوحه خوانی به گروه ما ملحق شوند. آن زمان حاج حمید تازه فعالیت مداحی خود را شروع کرده بودند .

بدین ترتیب از تیرماه 75 نمایش آماده ی تمرین شد .

تغییراتی در نمایش ایجاد شده بود و جنبه ی آیینی آن را پر رنگ تر کرده بودم. تا جایی که توانستم ضعف بازی حاکم و بُرزُخ را بر طرف ساختم تغییراتی در میزان سن دادم و آن را خلاّقانه تر و تازه تر کردم .

استفاده از ابزار در این اجرا را بیشتر از قبل به کار بردم. همه ی این موارد کل تابستان 75 را در بر گرفت و ما به فصل پاییز نزدیک شدیم. دانشگاهها دو باره باز شدند و من برای آخرین هماهنگی به تهران رفتم .

ابتدا سراغ اساتید داور آقایان مهندس پور ، دژاکام و دامود رفتم که از آنها برای آمدن به بندرعباس دعوت کنم .

هر کدام به دلایلی معذوریت هایی داشتند و شفاهی به آقای دکتر خاکی وکالت دادند که از طرف آنها حضور داشته باشد باز رفتم و به دکتر خاکی اطلاع دادم و ایشان با لبخندی پذیرفتند. و من برگشتم بندرعباس .

تمرینات را با همان تغییرات پی گرفتیم اواخر مهر 75 بود که کار برای اجرا آماده شد. زنگ زدم ، به آقای دکتر خاکی اطلاع دادم ایشان گفتند برای آخر هفته بلیط تهیه کنم رفت و برگشت در یک روز هرچه اصرار کردم قبول نکردند هرچه از قشم و درگهان و مزیت های آن براشون گفتم نپذیرفتند و گفتند: «برای اینکه بعد از اجرا می خواهم شهر بندرعباس و آثار تاریخی آن را ببینم بلیط برگشت را شب برایم تهیه کنید. نیازی به گرفتن هتل هم نیست. فقط من میام کار را می بینم و شب بر می گردم

به یاد پپسی مدیر کل و سفر قشم آقایان داوران افتادم. که چگونه نمایش ما را قربانی راه قشم کردند.دکتر خاکی کجا اونا کجا

به دکتر خاکی گفتم پس اگر اشکال نداره از این فرصت حضور شما استفاده می کنم و عصر همان روز یک جلسه ی پرسش و پاسخ با هنرمندان بندرعباس برایتان می گذارم .با سعه ی صدر قبول کردند .

بلیط را برای روز پنجشنبه 17 آبان 1375 گرفتم. روز پنجشنبه رسید و با تعدادی از دوستان به استقبال آقای دکتر خاکی رفتیم و ایشان مستقیم آمدند به فرهنگ سرای شهید آوینی ، جنب سید مظفر ... برخی بچه ها مثل کیانوش و زنده یاد هوشنگ کرامتی و پسرم اباذر که از مدرسه مرخصی گرفته بود از ساعت هشت آمده بودند برای انجام کارها ... کیانوش دنبال تیکه چوبی برای دهلش می گشت. کیانوش در زینب سه نقش بازی می کرد هاتف ، حارث افسر حاکم و ذاکران بعد از ایفای نقش به میان ذاکران می رفت و دهل و دف می نواخت .

حدود ساعت یک نمایش شروع شد و بچه ها با قدرت و بسیار عالی اجرا کردند. حضور پر قدرت خانم بقایی در کنار خانم پور اسماعیلی و همچنین بازی بسیار خوب کیانوش در نقش هاتف و افسر و سهیل حسنی نمایش را جذاب و دیدنی کرده بود. طوری که بعد از اجرا آقای دکتر خاکی چند بار به من آفرین گفتند بعد از آن باتفاق چند تن از دوستان و از جمله برادرم غلامحسین به به دفتر انجمن در فرهنگسرا رفتیم .

دوستان با آقای دکتر ،  آشنا شدند و در مورد مسائل مختلف با همدیگر گپ و گفت کردند .

بعد از آن با تعدادی از بچه ها از جمله کیانوش که با دکتر خا کی هردو همشهری و کرمانشاهی بودند برای صرف ناهار به بنده منزل رفتیم. البته خود آقای دکتر مایل بودند که ناهار بندری و در منزل باشد .

درآن سالها ما میز ناهار خوری نداشتیم و برای دکتر خیلی سخت بود که روی زمین بنشینند و از این بابت شرمنده شدم هرکاری هم کردم که صندلی و میز کوچکی برایشان بیاورم تعارف کردند و نپذیرفتند. کیانوش مشغول سفره انداختن و غذا آوردن بود که کاری پیش آمد او را با اباذر فرستادم تا انجام دهند .

به هر حال بعد از ناهار و کمی استراحت باتفاق دکتر خاکی با ماشین رنوی کیانوش که تازه برگشته بود ناهار بخورد ناهار نخورده رفتیم دوری در شهر زدیم و تا جایی که وقت اجازه می داد بت گوران ، عمارت کلاه فرنگی ، و جایی که زمانی منبر حیدر آبادی بود ، بازار سرپوشیده گپ ، و بازار شهرداری لب ساحل جنب اسکله ی شهر معروف به بازار اوشین را به آقای دکتر نشان دادیم. در بازار شهرداری جناب خاکی فرمودند من یک دستگاه ویدئو می خواهم و دستگاهی که انتخاب کرد حدود صد هزار تومان قیمت داشت. آن زمان خروج ویدئو از فرودگاه ممنوع بود. دستگاه را خریدیم و هر چه اصرار کردم هرچه اصرار کردم پولش را خودم پرداخت کنم اصلا قبول نکردند. وقتی اصرار بیش از حد مرا دیدند خیلی جدی گفتند من دیگه ویدئو نمی خواهم و اگر بخرید پنج نمره ات را کم می کنم. ترسیدم و دیگر چیزی نگفتم. خودش پولش را دادند. و مقداری دیگر هم خرید جزیی کردند و رفتیم برای جلسه ی پرسش و پاسخِ هنرمندان با آقای دکتر خاکی .

مجری برنامه خودم بودم جلسه ی خوبی بود و آقای دکتر خاکی تسلط خودشان را در زمینه های گوناگون تئاتر نشان دادند. و دوستان تئاتری از دانش این انسان پاک منش کرمانشاهی بهره ی فراوان بردند .

تماسی با دوستم آقای رزم گرفتم و موضوع مشکل ویدئو را با ایشان مطرح کردم. ایشان گفتند خروج ویدئو برای فروش ممنوعه ... اما برای استفاده ی یک استاد دانشگاه که جزو ابزرار کارش است و می خواد استفاده علمی بکنه هیچ اشکالی نداره ... من الان به یکی از بچه ها زنگ می زنم شما کالا را بسته بندی کنید و بروید پیش فلانی انشالله مشکلی پیش نخواهد آمد. ما ویدئو را بسته بندی کردیم وقتی رفتیم فرودگاه متاسفانه شیفت کاری فلانی نبود و آن روز نتوانستیم ویدئو را با آقای دکتر بفرستیم اما دو سه روز بعد با پرواز برایش ارسال کردیم. هنگام خداحافظی بدون آنکه من چیزی بگویم آقای خاکی گفتند اجرای خوب و منسجمی داشتی متنت هم خوب بود نمره ات 20 است اما چون اصرار کردی که پول ویدئو پرداخت کنی و هم اینکه بعدا شائبه ای پیش نیاید من یک نمره ازت کم می کنم و بت 19 میدهم من هم بدون کوچکترین حرفی تشکر کردم و نمره را پذیرفتم.  از آقای دکتر در مورد پایان نامه ی کتبی ام پرسیدم گفت ببین آقای عطایی موضوعی که برای پایان نامه کتبی انتخاب کردی بسیار عالی تازه و جدید است. اما جای کار زیاد دارد اگر می خواهی کارت بی عیب و نقص باشد که دیگران به عنوان یک منبع از آن بهره مند شوند برو و بیشتر روی آن کار کن اما اگر عجله داری که زودتر فارغ التحصیل شوی میل خودته من نمره ی 20 به شما میدهم تصمیم با خود شما .

گفتم باشه روی این موضوع فکر می کنم. از دکتر خاکی خداحافظی کردیم و ایشان به تهران پرواز کردند .

دو هفته بعد از دکتر خاکی به تهران رفتم باید نزد آن سه استاد داور دیگر هم می رفتم و نظر و نمره ی پایان نامه ام را از آنها می گرفتم. جالب است که این بزرگواران بدون آنکه  نمایش را دیده باشند آقای مهندس پور نمره 5/17 آقای آقای دژاکام نمره ی 18 و استاد دامود نمره ی 5/18 دادند. و معدل پایان نامه ی اینجانب با نمره ی 19 دکتر خاکی شد 18 ، عالی و در کارنامه ثبت شد .

نامه ها را خدمت دکتر خاکی در دفتر کارشان بردم و به ایشان گفتم در مورد پایان نامه ی کتبی ام می خواهم بیشتر از این پژوهش کنم ممکن است یکسال طول بکشد در هر حال تصمیم گرفته ام کار تحقیقی بیشتری انجام دهم .

آقای دکتر هم مرا تشویق کردند کیف خود را برداشتند و تا میدان انقلاب همراه دکتر بودم. از ایشان پرسیدم چطور است که شما با این همه دانش تئاتری این قدر متواضع و مانند فامیل تان خاکی هستید اما برخی که سوادی ندارند مغرور و متکبرند؟ گفت میدانی چیست عطایی آدمی هر قدر داناتر و فهمیده تر باشد بر عظمت دانش و نادانی و کوچک بودن خودش بیشتر پی می برد. این سخن برای من که آن روزها بر دانش اندکی که داشتم غرور می ورزیدم و خود را دانای کل تئاتر می دانستم درس بزرگی بود

سری تکان دادم و خدا حافظی کردم دکتر خاکی تاکسی گرفتند و بسوی منزل و من بسوی ترمینال  حرکت کردیم .

اتوبوس در چشم انداز من ، آسمان و ماهتاب ، و کوه و دشت و صحرا ، را  همراه با مرور اندیشه های شاهزاده ی اطبا در می نوردید .

سرانجام برای ادامه ی فعالیت های پژوهشی ام به زادگاهم بندرعباس رسیدم تا فعالیت های پژوهشی ام را از سر گیرم. در حالیکه پیوسته این اشعار حجة الحق  را با خود تکرار می کردم :

 تا بدان جا رسید دانش من

که بدانم همی که نادانم .

ادامه دارد

27/8/99


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3536
تاریخ :1399/09/08 ساعت 15:27:16
تعداد بازدید: 451
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
کد امنیتی