بخش سوم :
این یکی را خودم خیلی خوب یادم بود؛ این پیراهن های کوچک نقاشی شده را. یک روز یکی از بچه های کلاس هفتم که تا سال قبلش این طرف نرده ها کنار ما بود و حالا رفته بود سمت دختر بزرگها و کلی قیافه می گرفت، دفترش را نشانمان داد که سمیرا برایش چندتا پیراهن جورواجور کشیده بود و رنگشان کرده بود. کیف کردیم .
زنگ تفریح بعدی همه مان ریسه شدیم کنار نرده ها؛ دفتر به دست و التماس کنان به آن کلاس هفتمی که: توروخدا بده سمیرا برای ما هم پیرهن بکشه. یکی می گفت: من پیرهن عروس می خوام. آن یکی داد میزد: دنباله هم داشته باشه .
آنقدر شلوغ کردیم که ناظم خط کش به دست آمد سراغمان: «چه خبره اینجا؟» یکی از بچه ها ماجرا را برایش گفت. ناظم دفتر آن کلاس هفتمی را گرفت و همه مان را با توپ و تشر فرستاد کلاس. زنگ بعدی کنار آبخوری دیدمش که دفتر به دست با سمیرا حرف میزد و سمیرا راهنماییش می کرد که چقدر پارچه باید بگیرد .
یادم هست آن سال بالاخره موفق شدم دفتر انشایم را به سمیرا برسانم و سمیرا گوشه ی صفحه های دفترم چندتا پیراهن کوچک قشنگ کشید و گفت خودت رنگش کن .
با چه ذوقی نشستم دانه دانه رنگشان کردم؛ گل گلی و خال خالی و راه راه. خوشم می آمد دفترم را تندتند پشت هم ورق بزنم و پیراهنها را ببینم که هی تغییر می کنند؛ انگار رگال یک لباس فروشی را تند بچرخانی و نقش و رنگ لباسها با هم قاطی شوند ...
*
پرسیدم: «پس بالاخره سمیرا کنکور داد؟ »
-»داد؛ ولی چه کنکوری. از جلسه که برگشت رفت توی کارگاه و لام تا کام از امتحان حرف نزد. ما هم زیاد پاپی ش نشدیم. یکی دوماه بعد پستچی کارنامه ش رو آورد در خونه. سمیرا حموم بود. من ذوق زده بازش کردم .»
سر چرخاند طرفم؛ با آنچنان اندوهی در چشم که نفسم را بند آورد :
«کارنامه ش سفید سفید بود. همه ی درسها صفر. نشسته بود سر جلسه ولی امتحان نداده بود ...
از حموم که اومد و کارنامه ش رو که دست من دید، چیزی نگفت. ساکت نشست و موهای بلندش رو خشک کرد و اشک ریخت و گوش داد تا من هرچی تو دلم بود بهش گفتم .
اینکه چه دختر خوش شانسی بوده که باباش مانع درس خوندنش نشده، اینکه چه قدرنشناس بوده و چه اشتباه وحشتناکی کرده و روزی
می فهمه که دیگه دیر شده .
حرفهام که تموم شد، بلند شد اومد نشست جلوم؛ دستهاش رو گذاشت سر زانوم و گفت: دوست ندارم این درسها رو بخونم مامان. حلالم کن. تصمیمم رو گرفتم. شما و بابا هم دعای خیرم کنین تا با دل قرص و راحت برم دنبال کاری که دوست دارم .
بعد هم دستهام رو بوسید و رفت توی کارگاه و تا شب همونجا موند .»
آفاق خانم اینها را گفت، اشکهایش را پاک کرد و خندید: «ببخشید، بعد از اینهمه وقت هنوز یادم که میاد ....»
بلند شد از کتابخانه ی سالن آلبومی درآورد: «تا من سماور رو آب و آتیش می کنم، یه نگاهی به این بنداز. عکسهای سمیراست.» و رفت سمت آشپزخانه .
آلبوم را ورق زدم. صفحه های اول تک و توک عکسهای سمیرای چهارپنج ساله بود با چشمهای درشت خندان و موهای فرفری که از میان پارچه های رنگارنگ کارگاه خیاطی آفاق خانم سرک می کشید. بعد سمیرای نوجوان بود با چهره ی آرام و کمی اخمو، و عکسهای بعدی سمیرای دبیرستانی با دوستانش، با همکلاسیها، توی مدرسه، و توی کارگاه، توی کارگاه، توی کارگاه .
چه تفاوتی داشت چهره ی سمیرا در حیاط مدرسه و پای چرخ خیاطی. چه برقی می زد چشمهایش توی کارگاه؛ چه اعتماد به نفسی می تابید از آن چهره .
به سمیرا فکر کردم. در هجده سالگی چه قاطع مسیرش را انتخاب کرده بود. یادم افتاد به آنهمه دانش آموزانم که مدام در حال تغییر رشته بودند و از این شاخه به آن شاخه می پریدند. یک روز گیتار می زدند و قرار بود سبک جدید موسیقی ابداع کنند، روز دیگر با معادلات حل نشده ی ریاضی کلنجار می رفتند، و هفته ی بعد می دیدیشان که دوربین به دست در جستجوی سوژه های ناب حیاط مدرسه را می کاوند. هربار هم اطمینان داشتند: «این دیگه خودشه!» و این «خودش» فقط تا وقتی ادامه داشت که شاخه ی جذاب تری توجهشان را جلب می کرد .
بلند شدم توی درگاه آشپزخانه ایستادم و به آفاق خانم نگاه کردم که داشت چای میریخت توی استکانهای کمرباریک :
- آفاق خانم؟ گفتین سمیرا دانش آموز خیلی خوبی بوده. بنظرتون هیچ وقت نشده بود که دودل بشه و فکر کنه شاید بد نباشه رشته های دانشگاهی رو هم امتحان کنه؟
سینی به دست آمد توی سالن :
- سمیرا دختر بااستعدادی بود، پشتکار عجیبی هم داشت. به هر کاردیگه ای هم که دست می زد، موفق میشد .
لبخند آرامی زد :
- اما بنظرم دقیقاً فهمیده بود چی دلش میخواد؛ و همه ی توانش رو گذاشت برای همون کار . .
-از همون سال کارش رو شروع کرد؟
سر به تایید تکان داد :
- جنگ تازه تموم شده بود. مردم داشتن نفس می کشیدن. کسب و کارها رونق می گرفتن. مدل لباس پوشیدن مردم داشت تغییر می کرد. خیلی مجله های مخصوص خانمها چاپ می شد. سمیرا با راهنمایی معلم طرح کادش برای یکی دوتا از این مجله ها طرح فرستاده بود از مدلهای ابتکاری خودش، که خیلی پسندیدن و کار رو ادامه داد تا اینکه کم کم یک بخش مخصوص خودش رو گرفت توی این مجله ها. با شوهرش که آشنا شد، کارش رو گسترش داد .
-همکار بودن؛ درسته؟
سر تکان داد: «عکاس مجله بود. اون زمان حداکثر کاری که خیاطها می کردن همین کارهایی بود که ما هم انجام می دادیم؛ آموزشگاهی و الگویی و دوختی و تمام .
ولی کم کم بعضیا مثل سمیرای من شروع کردن کارهای جدید رو امتحان کردن. سمیرا طرح میزد، می دوخت، شوهرش عکس می گرفت، و می شد آلبوم. خیلی زود مجله ی تخصصی خیاطی زدن که خیلی گُل کرد. نمایشگاه میذاشت و از طرحهای جدیدش رونمایی می کرد. اولها با عکس، بعد با مانکن. کم کم مدل زنده هم آورد توی کار .
خندید: «ولی کم و گاه به گاه. هنوز به راحتیِ الان نبود .»
متعجب، لبخند زدم: «چه جالب. سمیرا اون موقع شوی لباس می گذاشته؟ »
- آره. سمیرا و دارودسته ش خیلی کارها رو برای اولین بار انجام دادن .
بلند خندید: «بچه م هی میگه مگه ما گانگستریم که میگی دارودسته؟! بگو تیم !»
با هم خندیدیم. گفت: «اول کار تیمشون دونفره بود؛ خودش و شوهرش. بعد زیاد شدن.» کمی مکث کرد و ادامه داد: «شوهرش شکرخدا پسر خیلی خوبیه. خیلی هوای سمیرا رو داره. با وجودیکه زود بچه دار شدن و کارهای مجله و نمایشگاه هم خیلی زیاد بود، ولی نمی دیدی سمیرا یه قدم عقب بره .»
بلند شد از سر طاقچه قاب عکسی برداشت، دستی روی شیشه اش کشید و داد دستم: «اینجا اولین نمایشگاه طرحهای خودش رو افتتاح کرده بود. ببین شیوا میخواد پایه ی دوربین رو بندازه، باباش هم دنبالش می دوه!» غش غش خندید: «بچه م هنوز سه ساله نشده بود .»
نگاهش کردم که به عکس نوه اش خیره شده بود و صورتش مثل ماه می درخشید .
لبخند زدم: «شنیدم چندتا جایزه ی بین المللی هم برده .»
سر تکان داد: «بله، مسابقه های طراحی و مد و این چیزها .»
- امروز توی مدرسه شیوا گفت الان هم ایران نیستن .
- بله، نمایشگاهه. سمیرا با چندتا از طرحهای جدیدش شرکت کرده. با شوهرش رفتن، چند روز دیگه میان .
- خیلی هم عالی. پس وقتی اومدن، بازم میام پیشتون و ازش دعوت می کنم بیاد مدرسه مون. وقتی مدیرمون گفت برای درس کارآفرینیِ بچه ها کی رو پیشنهاد میدین بیاد براشون صحبت کنه، فوری یاد سمیرا افتادم؛ عالیه که بچه ها با خودش و کارهاش آشنا بشن .
سر تکان داد: «به امیدخدا ....»
و ادامه داد: «راستی بحث کار و مدرسه شد. می خواستم در مورد شیوا یه چیزی بگم. چقدر هم دوستت داره. دائم اسمت رو میاره توی خونه .»
لبخند زدم: «دختر ماهیه. خدا براتون نگهش داره .»
- میگه میخوام همین رشته ی ریاضی رو ادامه بدم. حالا من که نمی دونم؛ ولی بنظرت بهتر نیست بره تجربی؟ کار براش بیشتر نیست؟ آخه ریاضی، برای دخترا...؟ نمی دونم.... کاش باهاش صحبت کنی. خیلی قبولت داره.حرفت رو گوش میده .»
ساکت ماندم و نگاهش کردم. چروکهای دور چشمش... دستهایش که می لرزید.... چقدر ناگهان بنظرم پیر آمد .
به شیوا فکر کردم. دانش آموز پرجنب و جوشی که هر لحظه قهقهه اش از یک گوشه ی مدرسه بلند بود. شیفته ی هندسه بود و عاشق نقاشی. روی دسته ی همه ی صندلیهای کلاسشان می شد امضای شیوا را ببینی؛ گلدانی، کُنجی، منظره ای ....
وقتی سرکلاس پرسیدم «دانشگاه چه رشته ای می خواین بخونین؟» از معدود بچه هایی بود که قاطع جواب داد: «معماری، خانم .»
حتی فکر بعدش را هم کرده بود: «معماری اسلامی ایرانی دوست دارم خانم.» و پشت بندش انگار دیواره ی سد شکسته باشد، مدتی طولانی حرف زد و از ساختمانهای مکعب مستطیل امروز گفت که چه ظلمی به ساکنینشان می کنند در اقلیم گرم ایران، و معماری قدیم کشور چقدر متناسب بوده با شرایط آب و هوایی و چه باید بشود و چه ها قصد دارد بکند .
گوش می دادم و حظ می کردم که اینقدر مطالعه داشته و اینهمه می داند و قدمهایش را محکم برمیدارد .
بعد از کلاس دنبالم دوید و خواست که پیج اینستاگرامش را ببینم؛ که رفتم و دیدم. نمونه ی کارها و طرحهایش بود؛ یک دنیا خلاقیت و جسارت در قالب چندتا عکس .
*
به خودم آمدم. آفاق خانم هنوز داشت نگاهم می کرد. به رویش خندیدم و دستش را گرفتم: «دلت قرص آفاق خانم. شیوا می دونه چیکار داره می کنه. دست پرورده ی شما و سمیراست .»
آه کشید؛ نه غصه دار؛ که آسوده . بلند شد: « یک چای دیگه بریز تا من لباسم رو بپوشم. الان یکی از شاگردای قدیمم میاد الگوهاش رو ببره که براش تصحیح کردم.» خندید: «حالا خودش آموزشگاه داره. من دیگه چشمهام جون ندارن برای دوخت و دوز؛ اما هنوز گاهی یه کارایی می کنم .»
چایم را تازه خورده بودم که آفاق خانم از اتاقش بیرون آمد .
نگاهش کردم؛ آن کت و دامن شیری چقدر برازنده اش بود .
(پایان)