بخش دوم :
سه چهار سالی می گذرد و سمیرا بین قواره های رنگ به رنگ پارچه و غِرغِر چرخهای خیاطی و همهمه ی شاگردان آفاق خانم بزرگ می شود. آفاق خانم اسباب بازیهایش را برایش به کارگاه می آورده؛ همیشه هم بین عروسکهای موطلایی و کاسه بشقابهای کوچکش، چندتا گوشی پلاستیکی و چکش پزشکی و قرص و شربت اسباب بازی وجود داشته؛ وسایلی که سمیرا تقریباً هیچوقت سراغشان نمی رفته مگر وقتی که می خواسته در پارچه بپیچدشان .
آفاق خانم برایم گفت که سمیرا عاشق پارچه ها بوده. ساعتها بین طاقه ها و قواره های جورواجور پارچه می چرخیده و می رقصیده و پارچه ها را روی سرش می کشیده و از خوشی جیغ می زده .
مدتها می نشسته و با چشمان هوشیارش به طرح و رنگ پارچه ها خیره می شده و انگشت کوچکش را روی خطوط و اشکال پارچه می دوانده و خسته نمی شده .
کمی که دستانش جان می گیرد، آفاق خانم برایش دفتر نقاشی و مدادرنگی شش تایی می خرد. سمیرا، هیجان زده مدادها را در مشت کوچکش می گیرد و شکلی می کشد و به مادر نشان می دهد: «پیلَن !»
آفاق خانم برایم گفت که وقتی سمیرا به سن مدرسه رفتن رسیده، هرچند موقع آماده کردن مانتوشلوار و نوار نشاندن به سر جیبها و گل دوختن به لبه ی مقنعه به اندازه ی خود آفاق خانم شوق و ذوق داشته ولی هر روز بعد از تعطیل مدرسه که می آمده خانه، با همان لباس و بندوبساط می دویده توی کارگاه، کیف و کتابش را طرفی پرت می کرده و مشغول سرگرمی موردعلاقه ش یعنی لباس پوشاندن به مانکنها می شده .
«سمیرا درسهاش خوب بود. خانم معلمش همیشه ازش تعریف می کرد. ولی منِ مادر دیده بودم که مشقهاش رو آخرشب هول هولکی نوشته یا صبحِ روز امتحان کتابش رو یه ورقی زده.» اینها را آفاق خانم گفت که داشت با قاشق توی استکانش بازی بازی می کرد .
گفت که وقتی سمیرا کلاس پنجم بوده و معلمش گفته لباس و ابزار شغل مورد علاقه تان را بیاورید سرکلاس نقشش را بازی کنید، آفاق خانم سنگ تمام گذاشته. شنل سفید و قرمز پرستاری برایش خریده بوده با کلاه سه گوشی که علامت صلیب سرخ داشته. کلی هم سرنگ و باند و چسب از درمانگاه می خرد و توی کیفی می گذارد و رویش بعلاوه ی قرمز صلیب سرخ را تکه دوزی می کند .
گفت آن وقتها مامای جوانی که تازه درسش را تمام کرده بوده، همراه قابله ی پا به سن و باتجربه ی محله به سرکشی بیماران می رفته تا کار یاد بگیرد. آفاق خانم یک گوشی پزشکی واقعی از ماما قرض می گیرد تا سمیرا بتواند ببرد سر کلاس و به همکلاسیهایش نشان دهد. آفاق خانم چشم چرخاند طرفم: «گفتم شاید خوشش بیاد بچه .»
ظهر که سمیرا از مدرسه بر می گردد، کیفِ بازنشده ی لباس و وسایل پزشکی را پرت می کند گوشه ای و با هیجان برای مادرش می گوید که با دو قواره پارچه که برده بوده مدرسه، توانسته بدون قیچی و نخ و سوزن فقط با پیچاندن و گره زدن، بیشتر از ده مدل مختلف لباس روی تن بچه های کلاس بسازد .
حرف که به اینجا رسید، آفاق خانم آهی کشید و لبخند زد؛ از آن لبخندها که هیچ راهی به چشم باز نمی کنند. گفت: «انگار همون موقع بود که فهمیدم این دختر، دلش نه اونجاست که دل من .»
آفاق خانم تعریف کرد از سمیرا که همیشه شاگرد معقولی بوده و هیچوقت نمره ی کم خانه نمی آورده ولی: «دل به درس نمی داد. حوصله نمی کرد. ذوق نمی کرد، می فهمی؟ »
می فهمیدم ....
*
سمیرا را از مجتمع مهر می شناختم؛ مجموعه ی آموزشی بزرگی مخصوص دخترها از کودکستان تا دبیرستان. وسط حیاط بزرگ مجتمع را نرده کشیده بودند تا دبستانی ها از بزرگترها جدا شوند .
اولین خاطره ای که از سمیرا داشتم برمی گشت به وقتی که کودکستان می رفتم. مربی مان گفته بود سر آستین راست روپوشمان را نوار قرمز بدوزیم و من یادم رفته بود به مامان بگویم. حالا جرات نداشتم بروم سرکلاس. کنار نرده ها ایستاده بودم و گریه میکردم و نمی دانستم چه بکنم .
یک گروه از دختر دبیرستانی ها کمی دورتر آن طرف نرده ها ایستاده بودند و باهم حرف می زدند. من را که این سمت حیاط تنها دیدند، آمدند طرفم: «چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ »
بین آنها سمیرا به چشمم آشنا می آمد. هم محله ای بودیم و یکی دوبار در مراسم خانه ی بی بی جانم با مادرش دیده بودمش. نمی دانستم کلاس چندم است؛ فقط می دانستم جزء «دختر بزرگهای اون طرف نرده» است. بهرحال دیدنش کمی دلم را گرم کرد. دماغم را بالا کشیدم و سکسکه کنان گفتم: «مامانم....هیک....نوار....هیک....به آستینم....هیک....ندوخته .»
دخترها با هم بلند خندیدند: «نااااازی....» یکیشان زد پشت شانه ی سمیرا: «تا این خیاط باشی ما رو داری غمت نباشه.» و بقیه هم با شوخی و خنده همراهیش کردند.نمی دانستم چه می گویند. حس می کردم یک دختر کوچولوی بیچاره و مسخره هستم. دوباره داشت گریه ام می گرفت که سمیرا نشست تا همقد من شود: «دستت رو از لای نرده ها رد کن اینطرف .»
از کیفش کیسه ی کوچک قشنگی درآورد و سرش را باز کرد: «نوار قرمز می خوای دیگه؟» سر تکان دادم. قرقره ای نخ قرمز درآورد، مچ لاغرم را گرفت و با سوزن ظریفی تر و فرز شروع کرد به دوختن .
کارش که تمام شد، دستم را از لای نرده ها بردم تو و سرآستینم را نگاه کردم. چه قشنگ شده بود. دورتادور مچم را نواری قرمز از زیگزاگهای یکدست و هم اندازه گرفته بود. کیف کردم. سمیرا گفت:»دوست داری؟» نگاهش کردم ؛ خندیدم ؛ دویدم ...
*
صدای آفاق خانم مرا به خود آورد: «سال دهم که بود، گفتن بچه ها برای طرح کادشون هرکدوم باید برن یه جا کارورزی. بردم اسمش رو نوشتم دوره ی کمکهای اولیه که سر همین خیابون خودمون تازه راه افتاده بود.» سر تکان داد و دست گذاشت روی پیشانیش: «چه کرد این دختر.... روز اول مربی بدبخت می خواسته پانسمانی چیزی یادشون بده؛ یکی رو با بازوی زخمی و خونی آورده بوده سرکلاس. حالا زخم واقعی بوده نبوده، این سمیراخانم تا می بینه جیغ میزنه و از حال میره.» عصبی، خندید: «دوستهاش آوردنش خونه. یه قلپ شربت طارونه که ریختم به حلقش و نفسش بالا اومد، زد زیر گریه که: «من از خون می ترسم .»
گفتم: «حالا چرا اینقدر اصرار داشتین بره پزشکی بخونه؟ »
آهی طولانی کشید؛ آنقدر داغ که ته دل مرا هم سوزاند. گفت: «معلمش هم همینو بهم گفت؛ وقتی اومده بود بگه گواهی طرح کادش رو خودم می تونم جای کارفرما امضا کنم. گفت بذار بره دنبال خیاطی؛ این دختر واسه همین کار ساخته شده .»
ساکت ماند. سر زیر انداخته بود و با ریشه های فرش بازی می کرد. به فرق سرش نگاه کردم؛ به موهایی که کم پشت شده بود و برق قرمز حنا داشت و ریشه هایش سفیدی میزد.سرش را تند بالا آورد: «آدم دلش میخواد بچه ش از خودش بهتر بشه.» جمله اش را بغضی که سخت تلاش میکرد فرو بدهد قطع می کرد. سرم را برگرداندم و خودم را با نقش و نگار رو پشتی ها سرگرم کردم تا چند لحظه بعد که صدای نرم و آرامش را بازیافت: «آغام خدابیامرز راه نیومد با دلم. ننه م هم که....» دستی تکاند: «اختیاری نداشت.» چرخید رو به قبله و با دست به فرش کوبید: «خدایا تو شاهد باش که گلایه ندارم. حلال.حلال. ولی همین خانم دکتر متّقی که اینقدر بروبیا داره، همین خانم نورالدینی که مدیر مدرسه ی سمیرا بود...ما همه همدوره بودیم. من درسم از همه شون بهتر بود. همیشه معلمها قبل از امتحان به من می گفتن با بچه ها تمرین کنم. حالا....» ساکت ماند و به دستهایش خیره شد که پر از جای سوزن و ردّ نخ چرخ بود .
چشم چرخاند و گوشه کنار اتاق را نگاه کرد: «نزدیک بیست سال گذشته؛ ولی انگار همین دیروز بود که مدرسه ها رو یکی دوماه قبل از کنکور تعطیل کرده بودن که بچه ها درس بخونن. پسرهام که سر خونه زندگیشون بودن، حاجی هم صبح میرفت بازار تا شب. توی خونه من بودم و سمیرا. اون که می نشست پای کتابش، منم شروع میکردم جلوجلو زندگی دانشجویی و خوابگاهی بچه م رو مرور می کردم ببینم چه چیزهایی لازم داره. سجاده کیفی براش دوختم که زیاد جا نگیره. چادرنمازِ مقنعه سرخود براش دوختم که جلوبسته باشه و کول زدن سختش نشه. ته دمپاییش کفیِ پارچه ای دوختم که درس خوندنش مزاحم خواب دیگران نشه؛ آخه سمیرا عادت داشت شب تا صبح راه بره و درسهاش رو از بر کنه .»
دستش را برد پشت سرش و به طاقچه ی بلند و کم عرض آشپزخانه اشاره کرد که از سالن پیدا بود :
«این طاقچه رو می بینی؟ ترشی درست می کردم و صف می دادم روش. رنگ به رنگ... می گفتم غذای خشک و خالی دانشگاه که از گلوی بچه م پایین نمیره؛ شاید هوس کرد. روزهای آخر این طاقچه دیگه جا نداشت .»
به طاقچه خیره شده بودم و پس ذهنم آفاق خانم را می دیدم خیلی جوانتر از حالا که با شوق و ذوق می پخت و ذخیره میکرد و می دوخت و بقچه می کرد و کنار می گذاشت و می رفت سراغ کار بعدی. انگار به جای دخترش درس می خواند، به جای او دانشگاه می رفت ...
«یه بار از بالای سرش رد شدم، دیدم کتاب جلو روش بازه و خودش زل زده به معلوم نیست کجا. نشستم کنارش. گفتم به من بگو چه دردته آخه دختر. بچه م بغض کرد. گفت این درسها رو دوست ندارم. گفت هروقت زیست شناسی می خونم شب خوابِ خون می بینم؛ خوابِ لوله های پیچ در پیچ که هُل میخورم توش و نفسم تنگی می کنه.گفتم دوست نداری پزشکی و پرستاری بخونی؟ قبول. بیا برو داروسازی بخون. اونجا که دیگه خبری از خون و دل و روده نیست .
بیا برو معلم بشو. صبح تا ظهر برو مدرسه، عصر برای خودت خیاطی کن .»
آفاق خانم رو کرد به من و با اصرار ادامه داد: «نه خیال کنی بخاطر پولش میگفتما؟ باباش شکرخدا نمیذاشت آب تو دل این دختر تکون بخوره.» لحظه ای گونه هایش گل انداخت: «حاجی یه سمیرا میگفت، صدتا از دهنش میریخت. ولی شما ماشاالله خودت معلمی؛ می دونی که فرق میکنه همکارا و دوروبریهای آدم خانم متقی و نورالدینی باشن، یا فقط چهارتا دروهمسایه .
به سمیرا گفتم پاشو دل به درس بده، استعدادت رو حرومِ این شکلک کشیدنها نکن .»
خندید و سر تکان داد: «تمام حاشیه ی کتاب و دفترهاش نقاشی کشیده بود. همه ش هم پیرهن های عجیب و غریب .»...
(ادامه دارد)