آنتیگونه
قسمت دوم :
انطباق یک متن کلاسیک که متعلق به بیش از سه هزار سال پیش است با شرایط بومی امروز کار چندان آسانی نیست. مگر اینکه بتوان واقعه ای مشابه آن رخداد تاریخی در زمان معاصر را پیدا کرد و این چیزی است که پیوسته به دلایلی همواره اتفاق می افتد همان چیزی که از آن به «تاریخ تکرار می شود یاد می کنند .»
درتئاتر روزنامه ای عنصر تاریخ از عناصر مهم آن است و بازیگران با اتود زدن از یک خبر مهمی که در روزنامه چاپ شده موظف به پیدا کردن رخداد تاریخی و سپس بازسازی آن هستند .
من هم به دنبال یک واقعه تاریخی معاصر بومی متعلق به هرمزگان مشابه آنچه در سه هزار سال پیش رخ داده بود بودم .
نمونه ای از شهدای کربلا در تاریخ و روایات خوانده وشنیده بودم. که اجساد شهدای کربلا چند روز بر روی خاک افتاد بود و کسی آن را دفن نمی کرد. این نشانه ی خوبی بود و من هم از آن در یک صحنه استفاده کردم اما این رخداد نه بومی بود نه معاصر .
پیش از این از اشخاص معتبر شنیده بودم که در جریان جنگ اول ، وقتی قوای s.p.r. انگلیس می خواسته اند از بندرعباس به سمت شیراز حرکت کنند در مسیر راه مورد دستبرد نیروهای بهارلو قرار می گیرند از سویی گروهی از جوانان آزادیخواه بندری چون از امکانات نظامی خوبی برخوردار نبودند در پوشش حملات پارتیزانی به نیروهای انگلیسی ضربه می زدند و برخی از آنها را از پای در می آوردند. نیروهای انگلیس این حملات را به حساب بهارلو می گذاشتند. انگلیسی ها اجساد کشته شدگان ایرانی را در بیابان ها رها می کردند و به حاکم بندرعباس که دست نشانده ی حکومت فارس بود دستور داده بودند اجساد به حال خود رها شوند .
این روایت غیر مستند ، همان چیزی بود که من به دنبال آن بودم. اگر موضوع جوانمردان بندرعباسی چندان مستند نبود و برای آن مدارک تاریخی متقنی وجود نداشت اما موضوع S.P.R. مستند تاریخی بود .
بخش مهمی از کار نویسنده پیوند دادن رخداد تاریخی با قوه ی تخیل و خلق رخداد تازه است. و گرنه به دلیل تفاسیر و برداشت های نویسنده هیچ اثر هنری دقیقا عین رخداد تاریخی خلق نمی شود .
هدف من خلق یک دختر شجاع بندری پایبند به ارزشهای اخلاقی و انسانی بود که با الگو قرار دادن زینب کربلا تصمیم گرفته بود در برابر اراده ی ضد بشری حاکم بندر ، بایستد. کسی که خود را دختر دریا می دانست و زمین را نگاهبان انسان .
چه در زمان زنده بودن و چه پس از مرگ. این زمین است که چون مادری فرزندانش را در آغوش می کشد .
حالا طرحی کلی و نه چندان دقیق در ذهنم شکل گرفته بود .
با دوستانی که نام بردم کار اتود را آغاز کردم. این اولین بار بود که داشتم نوشتن یک متن کارگاهی را تجربه می کردم. پس از تمرین بدن و بیان ، در مورد مسائل مختلف تاریخی صحبت می کردیم. و رخداد های مشابه را در روزنامه ها جستجو می کردیم. یکی دیگر از شیوه های آموزش بازیگری من ، تاکید بر تمرکز و تخیّل بود. برای تقویت این دو آنها را در سکوت و رها شدن ماهیچه ها به دنیای تخیلات خودم راهنمایی می کردم. بازیگران بی هیچ حرکتی بر روی زمین دراز می کشیدند و با انجام چند نفس عمیق تمرکز خود را با تخیلات من منطبق می ساختند. به وضوح اکثر بازیگران در این کار موفق می شدند و چه بسا گاهی زیاده روی می کردند و تا مرز رهایی مطلق پیش می رفتند. این تمرین دو ساعتی طول می کشید. و برگشت بازیگران به حالت عادی هم تکنیک خاص خود را داشت در همان حال بازیگران برای انجام اتود آماده می شدند و بدین ترتیب دیالوگها و شخصیت ها خلق می شدند. کار من هدایت کردن و یادداشت کردن دیالوگها بود. لازم است اشاره کنم خانم ها پور اسماعیلی و آقایان سهیل حسنی و کیانوش حاتمی در این زمینه موفق بودند. و دیالوگهای ارزشمندی
می گفتند .
چهار ماه این تمرین ها ادامه داشت. و هنوز متنی نوشته نشده بود اما شاکله ی کار در آمده بود. الان می دانستم چه می خواهم. طبق معمول چند روزی کار را تعطیل کردم و برای شرکت در کلاس های دانشگاه با اتوبوس به تهران رفتم. - همیشه مسیر رفت را برای اینکه غیبت نداشته باشم با هواپیما می رفتم. و با اتوبوس بر می گشتم. اما این بار برای اینکه بتوانم زمان بیشتری برای فکر کردن داشته باشم با اتوبوس رفتم. آن زمان بلیط هواپیما 1500 تومان بود و می شد از قبل برای ماه بعد بلیط open تهیه کرد -
پس از بازگشت قصه ی زینب در ذهنم شکل گرفت .
حاکم بندر خواب می بیند که ... بهتر است با نگاهی کوتاه به متن نمایش ، آن را مرور کنیم و با جزییات خواب حاکم آشنا شویم
(حاکم که روی پلکان سکو رو بروی صحنه بخواب فرو رفته است ناگهان از خواب بیدار می شود ) .
حاکم : ( با خود – نفس زنان ) مرا چه شده است !
ذاکران : ( با احترام ) بیدار شو ای حاکم سرزمین دریاها .
حاکم : ( فریاد زنان از ذاکران می پرسد ) مرا چه شده است ؟
- ( وحشتزده و هراسناک ) آن زن که با امواج دریا مرا در خود پیچاند ، که بود ؟
ذاکران : ( با احترام ) کس را یارای نجات از فرمان آسمانها نیست .
حاکم : ( خشم گرفته و مغرور ) اراده ما برتر از اراده آسمانها است . ( آرام ) تعبیر خواب من حاکم بزرگ بندر چیست ؟
( بلندتر ) هاتف کجاست ؟
ذاکران : نفرین بر چشمانی که بستر خون از آن جاری خواهد شد . ( حاکم وحشتزده دوباره بر تخت تکیه می زند )
ذاکران : ( اشاره به هاتف ) آن پیر بینابین را بخوان و خوابت را برای او روایت کن . (هاتف جلو می آید )
حاکم : از تعبیر تقدیری شوم می هراسم .
هاتف : ( ایستاده ، آرام ) حاجتت را باز گو تا پاسخ دهم و آنگاه ... بروم .
حاکم : می گویند تو آینده آدمیان را از درون آینه ذهن خود می خوانی و آنچه نادیدنی است ، آشکار می سازی .
هاتف : دارنده راز همه آشکار و نهان جهانیان هموست و بس . ( بر می گردد و می خواهد برود )
حاکم : « خشمگین » کجا می روی ؟ ( هاتف می ایستد )
هاتف : مرا بیش از آنچه هستم می پنداری ، از زبانت کفر می تراود بنده .
حاکم : ( آرامتر ) نظرت در مورد خواب چیست ؟
هاتف : خوابت را بازگو ، می شنوم .
حاکم : در خواب ستاره درخشنده ای را دیدم که از آسمانها به زمین آمد و تمامی سرزمین تاریک بندر را روشنایی
بخشید . مردمانی سر برهنه و محتاج گرد او آمدند ، اما به ناگاه سایه ای سیاه و شوم ، بر تخت حکومت ما
سنگینی انداخت که هیچ چیز یارای بر کنار زدن آن نبود
هاتف : آن نور که از آسمانها فرود آمد نوید فرزندی است که پژواک صدای شیرینش کاخ تو را فراخواهد گرفت .
حاکم : ( شادمان ) فرزند ؟ ... ما به زودی صاحب فرزند خواهیم شد .
هاتف : پسری .
حاکم : بَه . به شاد باش چنین بشارتی دهانت را زر می گیرم .
هاتف : پسران همیشه به دلخواه حاکمان تربیت نمی شوند و چه بسا علیه پدر ، بشورند
حاکم : و فرزند ما هم ؟
هاتف : آن نور که از آسمان فرود آمد همان پسر توست و آن سایه ای که در خواب بر تخت خود دیدی ، سایه عدالتی است که
تخت و تاج تو را ، خواهد پوشاند اما ، ....
حاکم : برگو و بیش از این سخن را طولانی مکن که نزد ما ایجاز پسندیده تر است .
هاتف : ( به حاکم ) فرزند تو پیش از آنکه بتواند عدالتی بر قرار سازد کشته خواهد شد .
حاکم : هان ؟ ( خوشحال شد ) – چگونه ؟
هاتف : بدست تو . تو فرزندت را خواهی کشت و انگاه به بلایی سخت و بیماری جانکاه مبتلا خواهی شد و در خواری و ذلت خواهی مرد .
حاکم : من ؟ بیماری جانکاه ؟
هاتف : ( به حاکم ) هیچ دارویی در بیماری تو کارگر نخواهد افتاد الا ...
حاکم : ( ناتوان افتاده بر تخت ) – باز دیگر چه ؟
هاتف : درمان بیماری ناشناخته و لاعلاج تو ، بدست بانویی از دریاها خواهد بود .
حاکم : ( مرکز صحنه ) پریان ؟
هاتف : فقط بانویی که صاحب دریاها لقب دارد می تواند تو را درمان سازد ( در حال رفتن ) تا بوده چنین بوده ، که
حاکمان ظالم از سایه عدالت خواهان گریزان و وحشت زده بوده اند ( در آستانه خروج به حاکم ) سرانجام بازنده تو خواهی بود .
پسر حاکم به دنیا می آید و حاکم او را به چوپان می سپارد تا به قتل رساند اما چوپان می گوید من دل و جرات کشتن طفلی بی دفاع را ندارم و او که خود نیز صاحب نوزادی شده به حاکم پیشنهاد می دهد که جای این دو فرزند را با هم عوض کنند. در این صورت خطری که خواب گذار تعبیر کرده برای حاکم پیش نمی آید. اما چوپان باز حیله گری می کند و دو باره همان کودک حاکم را به عنوان کودک خودش به حاکم باز می گرداند تا ببیند دست تقدیر چگونه رقم می خورد و آیا پیشگویی هاتف به حقیقت می پیوند یا خیر؟ بدین ترتیب بُرزُخ دوباره به بارگاه حاکم بندر بازگردانده می شود. و این راز بین حاکم و چوپان سر به مهر و در نهان باقی می ماند. اما در یک ماجرایی دیگر چوپان در قبال گرفتن رشوه از بُرزُخ حقیقت را به او می گوید .
در ادامه ، خبر می رسد که گروهی از جوانان بندری به جوخه ی انگلیس ها حمله کرده اند و در این حمله حسین برادر زینب کشته شده. زینب دختر مراد علی سالار از چوپانان سرشناس و مبارز بندری است که بر حسب اتفاق همسر بُرزُخ پسر پادشاه شده است. حاکم دستور می دهد که جسد را دفن نکنند. و در بیابانها رها سازند تا خوراک ستورگان و لاشخوران شود. اما زینب به محل قتل رفته و جسد برادر را دفن می کند ماموران زینب را دستگیر و به بارگاه حاکم می آورند حاکم می بیند کسی که از قانون و فرمان او سر پیچی کرده ، عروس او زینب است .
حاکم بار اول چشم پوشی می کند و از خطای زینب می گذرد. زینب به سراغ همسرش می رود و از او می خواهد یاری اش کند همسرش چندان مصلحت نمی داند دخالت کند در این صحنه مبحث عشق و عقل محافظه کار به میان کشیده می شود. زینب از بُرزُخ نا امید می شود و تصمیم دیگری می گیرد .
به حاکم خبر می دهند که زینب جسد برادر را سوار بر ارابه ای کرده و به عنوان سند زورگویی و تصمیم ضد انسانی حاکم آبادی به آبادی با خود حمل می کند. و به همگان نشان می دهد .
حاکم ، از این تصمیم زینب خشمگین می شود و تصمیم می گیرد زینب را تعقیب کند پسرش بُرزُخ مانع پدر می شود حاکم که می پندارد بُرزُخ پسر چوپان است شمشیر می کشد و پسرش را به قتل می رساند. بُرزُخ در آستانه ی مرگ به او می گوید که فرزند واقعی اوست و او ندانسته فرزند خود را به قتل رسانیده است .
حاکم با شنیدن این خبر به بیماری مهلکی مبتلا می شود و همانگونه که هاتف پیش بینی کرده بود کهیر و کورک های درد ناک بدنش را می پوشاند .
حاکم افسری را در پی زینب می فرستد تا او را باز یابد چون می داند درمان بیماری او در دستان زینب است. اما افسر نا امید باز می گردد آخرین دیالوگ نمایش و افسر این است
آبادی به آبادی در پی زینب رفتیم هیچ اثری از او نیافتیم گویی روحی شده و به آسمان ها رفته است .
حاکم فرصت چندانی برای زنده ماندن ندارد و سرانجام تسلیم الهه ی مرگ می شود .
زینبِ نمایش من ، نمی تواند دقیقا عین آنتیگونه باشد. که در پایان خود کشی می کند. زینبِ من، پای بند بزرگداشت انسان است. آن هم انسانی که نه مانند پسران ادیپ بر سر قدرت که علیه اشغالگران سرزمینش جنگیده و به شهادت رسیده است. زینب من از وابستگی حاکم به نیروهای خارجی آگاه است و مانند پدرش مراد علی سالار ، شخصیتی مستقل و آزاد منش دارد. و به تاریخ و فرهنگ خود علاقمند است .
اتودها و کارگاه آموزشی به پایان رسید و حالا باید متن را ویرایش و پردازش می کردم. از تجربه ی نگارش قاسم بهره بردم. دیالوگها هم بندری نوشته شدند هم فارسی چون شخصیت های نمایش زینب هم بندری بودند هم غیر بومی. حاکم ، بُرزُخ ، و افسران غیر بومی بودند. زینب ، چوپان و مونس ، بندری بودند. و گفتگوی آنها با گویش بندری انجام می شد .
تمرین نمایش زینب آغاز شد و بر اساس شناختی که از بازیگر توانمند تئاتر مهربانو فریده پور اسماعیلی داشتم نقش زینب را به ایشان دادم. و خانم شبنم حسین خانی هم نقش مونس را .
سهیل حسنی افسر وظیفه ی لنگرودی که در بندرعباس خدمت می کرد و علاقه مندی زیادی به بازیگری نشان می داد نقش چوپان که نقشی پیچیده و تاثیر گذار بود به عهده گرفت .
محمد رضا یزدانپناه پاسداری که در کلاسها شرکت می کرد نقش حاکم بندر را عهده دار شد و نادر نیرومند جوان محجوبی از خطه ی لارستان فارس در نقش بُرزُخ بازی کرد .
کیانوش حاتمی جوانی خوش ذوق اهل کرمانشاه تنبور زن و دف نواز چیره دست و بازیگر توانمند هم ایفاگر نقش هاتف شد .
سایر بازیگران و آموزش دیدگان کارگاه بازیگری نقش فعال و خلاق ذاکران را بازی کردند. وظایف ذاکران را به آنها توضیح دادم و بر اساس دوره ی بازیگری که دیده بودند ، خلق شخصیت ها به عهده ی
خودشان بود .
کامبیز مینایی مشاور کارگردان بود .
ما حضور در جشنواره ی هفتم را کلید زدیم و تمامی عوامل یک دل و مصمم ، خود را برای رقابتی دیگر آماده کرده بودند .
زنده یاد فرخنده مرادی هم به عنوان منشی صحنه در کنار من فعالیت داشتند. تمامی نکات را با دقت یاد داشت می کردند و کمک دهنده ی موثری برای
من بودند .
یکبار از فرخنده پرسیدم که می دانی وظیفه ی منشی صحنه چیست؟پاسخ داد منشی صحنه کامپیوتر کارگردان است .
یاد و نامش گرامی باد .
ادامه دارد. 20/8/99 بندرعباس