گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3511
تاریخ :1399/08/03 ساعت 10:05:15
تعداد بازدید: 564
کامل و دایم
email pdf word plus minus reset color
اولین بار که فهمیدم حالا حالاها باید مهمان ویلچر باشم، وقتی بود که پدرم برایم کارت معلولیت گرفت. لبه ی کارت را گرفته بود و همین جور که توی هوا تکان می داد و می خندید،گفت:«بالاخره برات گرفتم، بعد دوماه رفتن و اومدن»

عکس اصلی خبر

کارت را با ضرب گذاشت روی میزی که پشتش نشسته بودم:«باید قدرم رو بدونی »

راست می گفت، کار هر کسی نبود که یک بچه درست کند و بعد از معلول شدندش با هزار مکافات برایش کارت بگیرد. این کارت نشان می داد یک معلول واقعی ام، چون زیرش نوشته بود: نوع معلولیت دایم و کامل .

پدرم همین جور می خندید و آدامسش را می جوید. همین که از اتاق رفت بیرون، شروع کردم به فریاد کشیدن . پدرم مات و مبهوت نگاهم می کرد نمی دانست دقیقا به خاطر چه چیزی فریاد می زنم . بعد مادرم آمد توی اتاق و چون از فریاد کشیدن خسته شده بودم، شروع کردم به کشیدن چیزهای دیگر و اولین چیزی که دم دستم رسید، گیس های مادرم بود. مادرم  خیلی به موهایش می رسید؛ هیچ وقت با شامپو نمی شستشان ، چون مواد شیمیایی برای بقای موهایش ضرر داشت. آرام آرام شانه شان می کرد و فکر می کرد عضو فناناپذیر بدنش است. حالا  من داشتم این گیس های افسانه ای را به خاطر معلولیت کامل و دایم ناقابل، از ریشه می کندم .

مادرم بالاخره خودش را از زیر دستم خلاص کرد و شروع کردم به کشیدن موهای خودم. کارت را روی هوا تکان دادم و فریاد زدم :«کامل و دایم؟ کامل و دایم؟ »

پدرم گفت:«نه،نه ، اون الکیه: فقط واسه اینه که امکانات بیشتری از دولت بگیریم

مادرم گیس هایش را توی دستش گرفته بود. اشک می ریخت و می گفت :«موهام رو کند، موهام رو کند »

 اما من رام شدنی نبودم تا این که پدرم گوشی اش را آورد و گفت:«بیا با خودش صحبت کن.» خودش بهت می گه که این رو الکی نوشته »

من فریاد می زدم و صدا از پشت خط می گفت:«الو، الو »

پدرم گوشی را گذاشت روی بلندگو و به مرد گفت :«آقا بیا خودت بهش بگو همین جوری نوشتی کامل و دایم »

مرد گفت:«پسر جون همه ش خالی بندیه. همه ش واسه اینه که امکانات بیشتری بهت بدن، خونه ، وسایل بهداشتی، امکانات »

من کمی آرام شدم .

«همه ی ما می دونیم تا چند وقت دیگر راه می افتی »

حالا کاملا آرام شده بودم .

«آفرین آروم باش، آروم باش »

پدرم از مرد تشکر کرد . بعد از آن آتش فشانی که به پا شده بود ، خانه در سکوتی عمیق فرو رفت البته من می دانستم آن صدای پشت تلفن، صدای آقای  باسره، سوپری محل مان بود. همانی که پدرم ازش نسیه جنس می گرفت و گاهی می رفت پیشش درد دل می کرد. این را هم می دانستم که معلولیت کامل و دایم یعنی یک معلولیت کامل و دایم  با طعم ویلچر و چاشنی لوازم بهداشتی .

 نوشته ی: مرحوم عبدالوهاب نظری – بندرعباس


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3511
تاریخ :1399/08/03 ساعت 10:05:15
تعداد بازدید: 564
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
کد امنیتی