خاطرات صحنه /خاطره ی پنجم
زنده یاد موسا آشفته
قسمت سوم :
در خاطره قبل روایت کردم که چگونه متن نمایشنامة دقیانوس ویرایش و به نگارش در آمد.و سپس در بهار 1363 به کارگردانی آقای مهدی جرجانی به روی صحنه رفت. این زمان اداره ارشاد اسلامی مدیر کل ریز نقشی داشت بنام آقای زمانی. چیزی که به خاطر دارم نه چندان دقیق این است که دفتر کارش در کتابخانه دکتر شریعتی بود چون من و آقای جرجانی و استاد قویدل آنجا با او ملاقات کردیم. ما در این ملاقات گفتیم که قصد اجرای نمایش داریم و برای اجرای نمایشنامة دقیانوس ، به یک دکوراتور حرفه ای و مجسمه ساز و لباسهای فاخر نیاز داریم .
آقای زمانی با خوشرویی از موضوع نمایش و طرح ما استقبال کردند و گفتند نگران مجسمه ها ، بت خانه و دکورتان نباشید. جناب مهندس ایرج سطوت این کار را خواهند کرد .
مهندس سطوت کارمند وقت اداره ارشاد فردی بد اخلاق و مغرور بود که اصلا مارا تحویل نمی گرفت ، حتا جواب سلام مارا هم نمی داد. ما از رو در رو شدن با او اجتناب می کردیم. ما این سخن مدیر کل را یک شوخی تلقی کردیم و با خود گفتیم این بنده خدا تازه آمده و کارمندان اداره را نمی شناسد آقای سطوت کجا می تواند دکور و مجسمه بسازد. سعی کردیم مدیرکل را متوجة نگرانی خودمان بکنیم اما باز هم مدیر کل گفت بسپاریدش به من شما نگران نباشید. در مورد لباس های فاخر هم نامه ای به من دادند که به آرشیو لباس تالار وحدت بروم و ده ثوب از لباسهای تاریخی مناسب با نمایش را تحویل گرفته و به بندرعباس بیاورم. ده هزار تومان پول هم به ما دادند تا وسایل و مواد مورد نیاز برای ساخت دکور و لباس را تهیه کنیم. اما اصلا چشم ما آب نمی خورد که جناب مهندس سطوت معاون محترم وقت ادارة ارشاد برای ما دکور یا مجسمه و کاخ دقیانوس بسازد .
من به تهران و آرشیو تالار وحدت رفتم. نامه را به مسئوول آرشیودادم. مردی میان سال و پخته و با تجربه به نظر می رسید. با قدی بلند و چهار شانه و سبیلی تابدار روی لبهایش کمی جدی اما با لهجة شیرین کرمانشاهی ... تا فهمید من از بندرعباس آمده ام کلی از بندری ها تعریف کرد و گفت یکی از فامیل هایش در بندرعباس زندگی می کند و خودش چند بار به بندر آمده و خلاصه خاطرة خوبی از بندرعباس داشت .
کلیدها را برداشت و با صدای کت و کلفتش گفت با من بیا ببینم چی می خوای. آرشیو لباسها قسمت طبقه زیر زمین تالار بود. یک آرشیو لباس کامل و طبقه بندی شده از همه دوران تاریخی و از همة ژانرها. از دیدن آن همه لباس و امکانات تعجب کردم معلوم بود که آرشیو از مدیریت خوبی برخوردار است. انواع و اقسام لباسها شالها عباها، که بر روی پایه ها و میله های فلزی آویخته شده بودند. کفش ها ، کلاها، تاج های پادشاهی و پاپوش های تاریخی و غیر تاریخی از اقوام مختلف هم در قفسه های فلزی ارج مرتب کنار هم چیده شده بودند از پادشاهان تا رعیت. لباسهای زنانه جدا ، مردانه جدا کودکان جدا .
و دوران تاریخی آنها با اتیکت هایی مشخص شده بود. لباس تئاتر های خارجی بازرس ، رومئو ژولیت ، اتللو ، دست فروش ، نمایش های ایرانی حتا لباس گلدونه خانم را هم دیدم که چقدر شبیه همان لبا سهایی بود که ما در سال 53 استفاده کردیم. همه را با برچسب های بزرگ مشخص کرده بودند. محو تماشای لباسها بودم که ناگهان صدای رگه ای و زمختش منو به خودم آورد: «آقا چه لباسی از چه دورانی می خوای عجله کن که کلی کار دارم» تا به خودم اومدم چند ثانیه ای طول کشید ... مِن و مِن کردم و گفتم لباس تاریخی می خوام دوباره گفت: «اینها همش تاریخی یه چه دوران تاریخی می خواهی پسرجان؟» در سکوت نگاهش کردم و چیزی نگفتم بلند تر طوری که می خواهد مرا متوجه کند گفت «آقا جان موضوع نمایشت چیه تا بدانم چه لباسی باید بهت بدهم» گفتم موضوع نمایشم دقیانوسه ... داستان اصحاب کهف ... وقتی موضوع نمایش را برای او توضیح دادم بلافاصله به من گفت باید لباسهای جشن های دو هزار و پانصد ساله بهت بدم آن طرف ، دنبال من بیا ... چند دست کامل لباس پادشاهان را بهت می دهم ببرید برای گروه تئاتر ارشاد. خودت می بری یا براتان بفرستم.؟ گفتم به آدرس ادارة ارشاد بندرعباس برامون بفرستید. من را به یک قسمت دیگر برد. آنجا کلا آرشیو مخصوص لباسهای دوران مختلف پادشاهان ایران بود که به گفته ی آن آقا برای جشن های دو هزارو پانصد سالة شاهنشاهی طراحی و دوخته شده بودند .
لباسها آنقدر فاخر، واقعی و خوش رنگ بودند که بلافاصله گفتم همین ها را می خواهم. دو دست لباس برای پادشاه و بقیه برای وزیران دربار. لباس چوپان و رعیت هم می خواهم. کفش هم بدهید .
ناگهان گفت: «کفش نه. کفش نداریم. خودتان بدوزید. در نامه هم نوشته لباس.کفش هم نوشته بود نمی دادم. نه آقا کفش به عهدة خودتان .»
دیگه اصرار نکردم. برگشتیم بالا. او رسیدی از من گرفت تشکر و خداحافظی کردم و رفتم توپ خانه و دور و بر ناصر خسر و چراغ برق گشتی زدم. تا در فروشگاهی یک دستگاه ضبط صوت ریل دیدم به قیمت دویست تومان. (دو هزار ریال). آن را خریدم می دانستم به دردمان می خورد. هر چند دست دوم بود اما نو و خوب بود و هنوز آن را دارم. با دست پر و شادمان برگشتم بندرعباس .
لباس ها هر چند با تاخیر اما بالاخره رسید. درست همان لباس هایی که من انتخاب کرده بودم و چند ثوب بیشتر .
من و استاد قویدل برای تجویل گرفتن لباس ها به ادارة ارشاد در خانه فرهنگ رفتیم. به چیز عجیبی برخوردیم. آنجا آقای سطوت را دیدیم. که لباس کار پوشیده بود و قلم موی بزرگ نقاشی هم دستش بود و داشت پرده ی بگراند نمایش را نقاشی می کرد. تا ما را دید سلام کرد و در مورد کارش به ما توضیح داد. کلا یک سطوت دیگر شده بود اما عجب نقاشی زیبایی که منظره ای از کوه و بیابان با طراحی های ظریفی نشان می داد. من و استاد قویدل واقعا متعجب شده بودیم چه اتفاقی افتاده بود که سطوتی که جواب سلام مارا نمی داد حالا اینطوری هم تحویلمان می گیرد و هم آدم حسابمان می کند و در مورد کارش توضیح می دهد و نظرمان را می خواهد. طرحهایی که از قسمت های مختلف کاخ دقیانوس زده بود را نشانمان داد و نظرمان را خواست. همه را تایید کردیم و از آن روز به بعد جناب سطوت با ما مهربان شد. مثل یک مجسمه ساز حرفه ای که از لوازم ساخت آن برای نمایش مطلع است تخت پادشاهی ، بت ها و مجسمه ها را یکی پس از دیگری برای ما ساخت. چون بت ها باید شکسته می شد پس طوری باید طراحی می شد که بتوانیم دو باره از آنها استفاده کنیم. و جناب سطوت چنین کاری را کرد .
پس از آنکه خیالمان از بابت لباس و دکور راحت شد تمرین ها را با قدرت بیشتر ادامه دادیم .
آقای سطوت با علاقة زیاد در حال ساخت قطعات دکور و کاخ امپراطور دقیانوس بود. ما دیگه با سطوت رفیق شده بودیم و من و آقای جرجانی تقریبا هر روز به کارگاه ساخت دکور او که در حیاط یا راهرو اداره ارشاد بود سر می زدیم. یک روز که کار ساخت تخت پادشاهی دقیانوس تمام شده بود مهندس سطوت از من خواست که برای تست استحکام تخت روی آن بشینم. من گفتم اتفاقا چون من باید ببینم که چه وضعیتی خواهد داشت پیشنهاد می کنم خودتان بشینید اگر اشکالی داشته باشد به شما خواهم گفت .
آقای سطوت پذیرفتند و روی تختی که خودش ساخته بود نشست و مانند یک پادشاه مغرور و خشمگین اخم کرد و به من و استاد جرجانی خیره شد و بطور معنی دار و تهدید آمیزی سر تکان داد. بلافاصله آقای جرجانی با آن بیان شیرین و پر از تمجید خود ، گفت: «جناب سطوت این تخت فقط برای شما ساخته شده برازندة خودتان است عالی ساخته اید .»
من هم کنایه آمیز لبخندی زدم و گفتم: «امپراطور سطوت .»
حال آقای زمانی مدیر کل وقت از کجا می دانست که سطوت یک نقاش و مجسمه ساز و دکوراتور قابلی است و اینکه چکار کرد که از یک مرد مغرورِ بد اخلاق ، انسانی قابل احترام ساخت و هنر او را هویدا کرد دقیقا چیزی نمی دانم. اما هرچه بود نشانة قدرت مدیریت او و والایی هنر تئاتر بود. پس از یک هفته دکور ها هم آماده شد و حالا دیگر ، نوبت به تمرین با لباس نور و دکور و موسیقی رسیده بود. موسیقی متن را باید انتخاب می کردیم با توجه به فضا و تاریخ و مکان رخداد نمایش موسیقی باید حال و هوای تاریخی بین النهرینی می داشت .
من از موسیقی سر در نمی آوردم اما می دانستم که بخش های مختلف موسیقی متن باید همگن و متجانس و از نظر حسی اغناء کننده و هماهنگ با صحنه ها ، میزانسن ها و البته جنبة معنوی و آسمانی داشته باشد .
برای پیدا کردن چنین موسیقی رفتم سراغ یکی از بهترین صدابردارهای تاریخ رادیو بندرعباس جناب استاد حسین سیّار که آن زمان هم مدیر صدابرداری بودند و هم کل آرشیو صدا را در اختیار داشتند. من از دوران نوجوانی از زمانی که رادیو در ساختمانی در ضلع جنوبی بانک ملی و بازار روز بود سیّار را می شناختم. از همان زمانی که خانم زینت السادات هاشمی و آقای سید محمد عقیلی برنامه رادیویی کودک بنام کلودنگ و تلویزیونی بنام آشیانه می ساختند. هر دوی این عزیزان که از برنامه سازان خوب رادیو و تلویزیون بودند و تاثیرات زیادی در سینما و تلویزیون برجا نهادند به سلامت باشند .
در آن زمان دو مرد بزرگ ، وظیفه صدابرداری رادیو را انجام می دادند زنده یاد علی دادوند و آقای حسین سیّار بزرگوار. سیّارمردی آرام خوش اخلاق ، مشوق ، و آرشیو شناس. هر زمان برای انتخاب موزیک متن و افکت نمایش هایم پیش او می رفتم ، با دست پر و انتخاب بهترین موزیک ها باز می گشتم .
با هماهنگی قبلی در یکی از استودیوهای رادیوآقای سیّار را دیدم موضوع نمایش و صحنه هایی که موزیک می خواستم را برایشان توضیح دادم. وقتی شنیدند طبق معمول که خیلی کم حرف هستند چیزی نگفتند از جایشان بلند شدند و از داخل قفسة صفحه گراموفون، یک صفحه بزرگ برداشتند روی گرام گذاشتند و به من گفتند گوش کن ببین این چطوره. پیشنهادش بیش از موزیکش مسحور کننده بود. مگر می شد از موزیک متن فیلم قایقرانان ولگا گذشت؟ یک موسیقی تمام عیار که از قطعات مختلف آن می شد برای صحنه های گوناگون انتخاب کرد. و خود موسیقی قایقرانان ولگا هم برای صحنة تعقیب و گریز تا ورود اصحاب کهف به درون غار و پایان نمایش بسیار مناسب و عالی بود طوری که گزینة دیگری را از استاد سیّار نخواستم. برای سایر صحنه ها یک موزیک همنوایی کر که روسی بود و نامش یادم نیست و یک قطعة کر را انتخاب کردم و البته افکت هایی که لازم داشتم .
جناب سیار همة آنچه را می خواستم روی یک نوار ریل برایم ضبط کردند. آن زمان امکان ضبط از ریل به کاست وجود نداشت و ما باید با دستگاه ریل، پخش می کردیم. که من پیش بینی آن را کرده بودم و قبلا این دستگاه را تهیه کرده بودم.آفرین و درود فرستادم به درک بالا و شناخت دقیق استاد سیّار از موسیقی متن. و این بار نیز با دستان پر، از استاد خداحافظی کردم .
نمایش آمادة اجرا شد. استاد قویدل مثل همیشه در تمرینات با قدرت ظاهر می شد و به زیبایی توانسته بود شخصیت دقیانوس راشناخته و آن را پرورش دهد .
استاد قویدل بخاطر مشکل شخصی که برایش پیش آمده بود اطلاع داد که نمی تواند شب اول اجرای نمایش روی صحنه برود. جناب استاد جرجانی که در جریان مشکل نبود ناراحت شد و تصمیم گرفت خودش نقش دقیانوس را بازی کند. سعی کردم به آقای جرجانی توضیح دهم اما ایشان به مقرراتی معتقد بود که من صلاح ندانستم بیشتر از آن دخالت کنم. بناچار اما بعد از دو شب اجرا همه متوجه شدیم که نمایش افت کرده و ادامة آن بدون حضور آقای قویدل امکان پذیر نیست.آقای رزم که سرپرست گروه بودند دخالت کردند و پا در میانی دوستان و کوتاه آمدن جناب قویدل مشکل حل شد. و ما از شب سوم با همراهی استاد اجرا را ادامه دادیم. چند شب نمایش را در خانة فرهنگ بندرعباس و شهرستان میناب اجرا کردیم. اگر زنده یاد موسا آشفته می توانست در این نمایش مارا همراهی کند قطعا اجرای قدرت مند تری می داشتیم. اما مشکل تامین معیشت که تا به امروز هنرمندان بسیاری با آن دست به گریبان هستند، هم هنرمند را از علاقه مندی های ذاتی اش دور می کند و هم جامعه را از هنر آنها محروم می سازد .
روح همة هنرمندان و درگذشتگان تئاتر ایران زمین
شاد و آسمانی و یادشان گرامی باد .
ادامه دارد. 19/7/99 بندرعباس