بخش های کوتاهی از کتاب :
قسمت هشتم
- صبح نیت کرده بودم حمام بروم. تامل که نمودم، ملتفت شدم که نروم تمیزتر می مانم. نرفتم. همان طور آب نکشیده حضور شاه شرفیاب شده زمین بوس کردم. دهان مبارک را باز نموده آن چه فحش فاحش بود نثار چاکر و اهل بیت چاکر نموده با لگد مبارک به آبگاه بنده کوبیدند. از درد بی خود شده نفس گیر گردیدم. با خوف هر چه تمام تر علت مرحمت قبله ی عالم را سئوال کرده دانستم که الحمدالله کدورتی از بنده نبوده است. چند کلمه از میان فحش های روح پرور دستگیر بنده شده ملتفت شدم که ذات ملکوتی صفات به خاطر طرز سلوک « حلیم سلطنه « اندک پریشانی خیال داشته او را فرستاده اند بیاید. الحال پشت درب بارگاه فلک اشتباه، به انتظار ایستاده تا معلوم کند که خدمتش را طناب می اندازند یا امر به شقه می فرمایند. « قبله ی عالم « نهایت لطف کرده صبر فرمودند تا نفس چاکر قدری جا افتاد. بعد فرمودند، فلانی با او چه کنیم، توسطی نموده، جواب بی سر و ته شنیدم. ادب کرده کناری ایستادم .
امر به احضار شاهزاده « حلیم السلطنه « فرمودند. حاضر که شد، با کمال تحیر ملاحظه کردم که به روی شاهزاده لبخند زده قهوه سفارش فرمودند. ندانستم چرا شاهزاده که دماغی یافته بود، به شنیدن کلمه ی قهوه بی حال شده رنگ به صورتش نماند. قبله ی عالم قدری صحبت فرمودند تا « شقی خلوت « با یک فنجان قهوه دخول نموده فنجان را مقابل شاهزاده روی میز نهاده خروج کرد. بندگان همایون سئوال نامربوطی فرمودند شاهزاده رفت که جواب بگوید، مهلت نفرمودند که حکماً اولاً قهوه را نوشیده ثانیاً جواب عرض نماید. جز اطاعت چه چاره؟ قهوه را نوشیدن همان بود و سرنگونی شاهزاده و صندلی مَعَاً همان، قهوه طوری غلیظ طبخ شده بود که بنده از همان جا که ایستاده بودم بدون لحظه ای انتظار بوی الرحمان را به مشام حس نموده بی دماغ شدم. ذات اقدس دفعتاً پریشان حال شده حکیم خواستند. حکیم « شلیمر « در آبدارخانه با آبدارباشی به شرط هر دست دو مثقال شیره ی زعفرانی، دو برگرد، نرد می باخت. فریاد شاه را که شنید شیش و بش را بازی نکرده رها نموده تاس در جیب گذاشته به طرفه العینی مشرف شد. شاه اشاره به جنازه فرمودند: ببین شاهزاده چه مرضی دارد. گویا قهوه غلیظ بوده ازدیاد گرمی شده لابد باید هندوانه ی شریف آباد با عناب سلطانی بخورد. حکیم « شلیمر « از طبابت قبله ی عالم مکدر شده که چرا در طبابت دیگری مداخله باید کرد. مریض مرا البته کسی دیگر نباید دوا بخوراند. ولی چیزی نگفته به فرو بردن سگرمه ها اکتفا نموده بالین جنازه رفت. حاجت به دولا شدن و گوش به سینه چسباندن نیفتاد. چون فرنگی ست بی چاره نمی داند کفن هفتم که پوسیده، میت البته بی کفن می ماند. قبله ی عالم ملتفت خبط حکیم نشده، ظاهر را پریشان نموده فرمودند حیف شد، مثل « حلیم « نوکری، هر روز البته پیدا نمی شود. عرض کردم سر « قبله ی عالم « و « ذات ملکوتی صفات « به سلامت. سر سگ بزنید، یک کرور « حلیم السلطنه « پس می اندازد. نوکر چه قابل دارد که خاطر مبارک پریشان شود .
فرمودند: فلانی خوب صحبت می کند. التفاتاً دو عدد تو سری به چاکر زده مرخص فرمودند. با کمال شعف بیرون زده سر از پا نشناختم. اهل خانه اسباب حمام حاضر کرده با نوکر به حمام فرستاده بود به خیالی که من حمام می روم. موی آشفته را که محل تو سری قبله ی عالم بود نشان داده گفتم البته تا یک ماه حمام نمی روم. اهل خانه که شنید من تو سری خورده ام فی الفور میهمانی خبر کرد. قوم و خویش را دعوت نمود. لذت داد. شب خوشی گذراندم .
تا فردا چه شود .
ادامه دارد
RadEditor - please enable JavaScript to use the rich text editor.