گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3511
تاریخ :1399/08/03 ساعت 09:35:32
تعداد بازدید: 552
خاطرات صحنه /خاطره ی پنجم
email pdf word plus minus reset color
مهدی عطایی دریایی/کارشناس ارشد کارگردانی تئاتر

عکس اصلی خبر

زنده یاد موسا آشفته

شکوه دلشاد

قسمت پنجم :

از سال 1360 جشنواره فجر کار خود را آغاز کرد. گروههای نمایش در شهرستانها زیر نظر انجمن نمایش فعالیت می کردند. پس از آماده شدن کارها هیئت های بازبین از تهران به مراکز استان و شهرستانها می رفتند و آثار هنرمندان را مورد بررسی و ارزیابی قرار می دادند و چنانچه قابلیت اجرا در جشنواره فجر داشتند آنها را تایید می کردند. جشنواره تئاتر فجر توسط آقای محمد طه عبد خدایی که اولین رئیس مرکز هنرهای نمایشی بود پایه ریزی شد. در سال 64 سمیناری در ساری برگزار شد و از کارشناسان تئاترمراکز استان ها برای حضور در این سمینار دعوت کردند. آن زمان اداره ارشاد کارشناس تئاتری نداشت برای همین از من خواستند که در این سمینار شرکت کنم .

و در مورد مشکلات هنرمندان تئاتر صحبت کنم. من متن خوب و تاثیر گذاری نوشتم و آن را حفظ کردم. و چند بار هم روبروی آینه تمرین کردم. تا یک سخنرانی خوبی داشته باشم .

در روز دوم سمینار طبق حروف الفبای استان ها آخرین نفر نوبت به من یعنی نماینده ی ارشاد هرمزگان رسید .

میتوان گفت همه اساتید حاضر از کارشناسان و تحصیل کرده گان تئاتر بودند. برخی از آنها با استاد سمیعیان کارشناس تئاتر پیش از انقلاب و اولین معلم تئاتر من همکلاس بوده و یا او را می شناختند .

مرا صدا کردند. صحبت کردن در جمع چنان بزرگانی کار راحتی نبود اما من با اعتماد به نفسی که هم از تئاتر گرفته بودم و هم به حافظه خود داشتم ، پشت تریبون قرار گرفتم. پس از سلام و قرائت آیه و درود به شهدای امام و امام شهدا و.... گفتم :

«من از بندرعباس می آیم از جایی که شاید اغلب شما ندانید آنجا کجاست چون در این دو روزی که در ساری هستم با اغلب دوستانی که صحبت می کردم هنوز نام بندرعباس هم به گوششان نخورده بود و تصور می کردند بندرعباس همان بوشهر یا آبادان و اهواز است .

دوستان نمی دانستند  که یکی از بنادر مهم کشور ما در این شرایط سخت جنگی ، بندرعباس است. هم در شرایط سخت جنگ در روی خاک و هم جنگ فرهنگی. در همسایگی ما کشورهایی هستند که هر شب از شبکه های تلویزیونی آنها اخلاق و دین و جوانان ما را نشانه گرفته اند و در پی نابودی و مسخ فرهنگ هرمزگان هستند ... و دوستان ما بیشتر از آنکه از وضعیت تئاتر ما پرسش کنند از قیمت ویدئو و اینکه چطوری می توانند آن را از بندرعباس خارج کنند حرف زده اند .

ما در شرایط سختی تئاتر کار می کنیم .

کتابخانه های ما از کتاب خالی و پارکی برای تفریح نداریم و اگر هم داشته باشیم محلی برای خرید و فروش مواد مخدر است .

سینماهای ما تعطیل شده اند. و جوانان ما جایی برای تفریح و سرگرمی ندارند .

ما هیچ دانشگاهی در شهرمان نداریم و یک دانشسرای راهنمایی داشتیم که تعطیل شد. و جوانان ما برای ادامه تحصیل مجبور هستند به خارج از بندرعباس مهاجرت کنند .

روزنامه ها با 48 ساعت تاخیر به شهر ما می رسند .

با این حال هستند معلمینی که از حقوق خود کتاب برای ما تهیه می کنند .

تنها عامل سرگرمی و رشد تعدادی از این جوانان تئاتر و فعالیت های هنری است .

در چنین شرایطی تعدادی از جوانان متعهد و دلسوز و معلمین علاقه مند به تئاتر دور هم جمع شده ایم و تصمیم داریم از این فرهنگ محافظت و حمایت  کنیم. با این امید که شاید بتوانیم از اعتیاد و به هدر رفتن اوقات فراغت چند جوان، جلوگیری کنیم. اما دستان ما خالی است و حمایت کننده ای نداریم.و .....) و از همین سخنان رایج وتاثیر گذار در آن زمان و البته تکراری درزمان ما .(

سپس در ادامه ی صحبتم اشاره ای داشتم به تاریخچه و پیشینه تئاتر هرمزگان و از استاد معتمدی و استاد سمیعیان به نیکی نام بردم و در ادامه به مشکلات اساسی و زیر بنایی تئاتر هرمزگان از قبیل نداشتن سالن تئاتر شهر برای اجرا ، معضل از دست دادن سالن های استاندارد ، نداشتن کتابخانه و کمبود کتب تخصصی تئاتر ،کمبود بودجه و امکانات و مخالفت برخی مسئولین محلی با تئاتر و بی توجهی تهران به استان های محرومی  مانند هرمزگان را مطرح کردم و گفتم وقتی ما حتی یک کارشناس تئاتر برای آموزش نداریم شما چگونه توقع دارید نمایشی در جشنواره ی فجر داشته باشیم؟ و جناب دبیر محترم جشنواره ی فجر این امکان را فراهم کنید تا شهرهایی مانند بندرعباس هم در جشنواره حضور یابند.  تعدادی از دوستان مانند هم اتاقی ام زنده یاد ابراهیم کریمی که از اصفهان آمده بود و هشت سال بعد بطور اتفاقی در مقطع فوق لیسانس همکلاسی شدیم و آقای محمد طه عبد خدایی رییس مرکز هنرهای نمایشی و دبیر چهارمین جشنواره تئاتر فجر از صحبت های من استقبال کردند. آقای عبد خدایی با همکارانش و برخی پیشکسوتان حاضر در سمینار جلسه گرفتند و تصمیم گرفتند که ورود نمایش ها به جشنواره ی فجر را در سال 64 آزاد کنند و همانجا از نمایندگان استان ها خواستند تا یک نمایش را معرفی کنند. و از من هم خواستند تا نمایشی را برای دهه فجر آماده کنم. ما در حال تمرین نمایش شکوه سلیمان بودیم. که خودم نوشته بودم وقتی داستان نمایش را برای ایشان توضیح دادم استقبال کردند و گفتند چه در بخش مسابقه یا بخش میهمان می توانید شرکت کنید. ما تازه تمرین را شروع کرده بودیم . شکوه سلیمان  مانند نمایش دقیانوس پر بازیگر و سنگین بود و دکورهای بزرگ داشت. اینکه در بخش مسابقه شرکت کنم یا میهمان دچار تردید شدم که شاید نتوانم در حد استاندارد ، نمایش را برای بخش مسابقه آماده کنم. برای همین -اشتباه کردم- و بخش میهمان را برگزیدم. همان شب در ساری نام شکوه سلیمان را به عنوان اولین نمایشی که از هرمزگان در جشنواره فجر شرکت می کند شخص آقای عبد خدایی ثبت کردند. من به بندرعباس آمدم و گزارش سفرم را مکتوب و دست نویس به آقای دولتی از کارمندان نیک اداره ارشاد آن زمان دادم تا به مدیر کل که دقیقا یادم نیست آقای زمانی بود یا کسی دیگر تحویل دهد .

پس از آن در جلسه ای جداگانه با دوستان گروه نمایش گزارش سفر خودم و شرکت در جشنواره فجر بعنوان مهمان را توضیح دادم که استاد قویدل گفتند ای کاش در بخش مسابقه حضور می یافتیم. من هم پذیرفتم که اشتباه از من بوده و الان فرصت برای جابجایی از بخش میهمان به مسابقه وجود ندارد .

جناب حاج حسن رزم داوطلبانه به جبهه اعزام شده بود 

استاد جرجانی هم از بندرعباس به تهران مهاجرت کرده بود. ما باید نمایش را بدون حضور این دو عزیزِ موثر، اجرا می کردیم .

گروه هنری توحید آخرین نفس های خود را می کشید و بنیان گذاران آن یکی پس از دیگری گروه را ترک می کردند .

زنده یاد موسا آشفته ، استاد عبدالرضا بلوچ نژاد ، از گروه ابوذر با ما همکاری خوب و تنگاتنگی داشت. از مؤسسین اصلی گروه توحید بزرگوارانی همچون حسن دریا هنروری ، عباس خداداد زاده ، اصغر رحیمی ، استاد قویدل ، و زنده یاد احمد لشکری همچنان پایه ی ثابت گروه بودند با این حال ما هم آقای جرجانی را  و هم یکی از مهمترین حامی خود یعنی حاج حسن رزم را در کنار خود نداشتیم و همین موضوع قدری فعالیت مارا تحت شعاع خود قرار داده بود .

من از یکسال قبل ، اسطوره های ایران و یونان می خواندم و تصمیم داشتم نمایشی در باره ی ظهور و تکامل اسطوره ها اجرا کنم. برای همین شخصیتی خلق کردم بنام تاریخ. تا بتوانم  وضعیت انسان پیش از تاریخ و بعد از آن را از زبان تاریخ روایت کنم .

به همین منظور چند نقش مختلف برای زنده یاد موسا آشفته در نظر داشتم. هم نقش یک انسان ماقبل تاریخ هم یک استثمارگر ستمگر ، و هم تاریخ. یک روز آمد خانه فرهنگ و موضوع را با او در میان گذاشتم. و بطور کلی قصه ی نمایش را برایش توضیح دادم .

خیلی استقبال نکرد و گفت خبرت میدهم  برای اینکه انگیزه بیشتری در او ایجاد کنم گفتم می خواهیم نمایش را به جشنواره فجر در تهران ببریم. بازم لبخندی زد و گفت شرایطی دارم که الان نمی توانم جوابت بدهم .

گفتم موسا جان تهران بیای کلی کارهای خوب از شهرستان ها می بینی تجربه ی خوبی خواهد بود. بازیگران تلویزیون و سینما آنجا هستند .

گفت راستش خیلی دلم می خواد که بازی کنم. این نقش ها هم که می گی تا حالا بازی نکردم و برایم جالب هستند. اما فکر نکنم بتونم بیام اگر بیام کارمو از دست می دم اجازه بده از رئیسم بپرسم مرخصی می دهند یا نه اگر دادند میام .

گفتم باشه و بیشتر اصرار نکردم چون ازپیامدهای اصرار زیاد ، تجربه ی خوبی نداشتم .

چند روز بعد پیغام فرستاد که صاحب کارش گفته با مرخصی بدون حقوق می توانی مرخصی بروی ... این شد که  موسا  در این نمایش هم به خاطر دغدغه های معیشتی و نان ، نتوانست گروه مارا همراهی کند. و بعداً من به پیشنهاد استاد قویدل جناب استاد غلام رسولی مردی از تبار میناب را برای نقش تاریخ جای گزین موسا کردم .

 استاد رسولی از اساتید برجسته ی خط و خوش نویسی و از همکاران فرهنگی ما در آموزش و پرورش استان بودند  صدای بسیار رسا و جذابی داشتند و از نظر فیزیکی هم برای نقش تاریخ مناسب بودند. اما بازیگرمناسبی برای دو نقش دیگر که برای موسا در نظر داشتم نیافتم لذا یکی از نقش ها را از ستمگر به انسان ستمدیده  تغییر داده  و با نقش جناب عباس خداداد زاده که نماد انسان ره گم کرده بود ادغام کردم. نقش استاد قویدل هم چوپان ؛ نمادی از پیامبران  در دوران های مختلف - پس از عصر اسطوره ها- بود .

 شکوه سلیمان داستان تکامل عقلانیت انسان از زمان غار نشینی تا زمان ظهور پیامبر در کوه طور و سرزمین انجیر و زیتون .

هم صحنه ی غار داشتیم هم چهار فصل که آقای خداداد زاده نماد انسان به خوبی و زیبایی بازی کرد و خود منهم که در آن زمان از آمادگی بدنی بالایی برخوردار بودم در نقش شیطان خوب ظاهر شدم. با دیالوگ کم و حرکات بدنی پیچیده و اغواگر .

مرحله ی اول تمرینات به پایان رسید. در مرحله ی دوم از همان موزیک و دکور و لباس نمایش دقیانوس استفاده کردم .

انتقال دکور غار از بندرعباس به تهران چون برای ما مشکل بود صرف نظر کردم .

از تهران به ما اطلاع دادند که شما می توانید پنج نفر دیگر هم همراه داشته باشید. پس از مشورت با دوستانِ گروه ، بهتر به این نتیجه رسیدیم  به جای اینکه این پنج نفر را از گروه خودمان همراه ببریم بهتر است از گروه فعال زنده یاد احمد حبیب زاده که رقابت تنگاتنگی با هم داشتیم هم سفر باشیم .

برای همین خود روانشاد حبیب زاده ، خانم فریبا گرمساری  و آقای داریوش گرمساری، و فکر کنم استاد سیروس کهوری نژاد و یک نفر دیگر، ما را در اولین حضور هرمزگان در جشنواره ی تئاتر فجر همراهی کردند .

مدیر صدا پردازی به عهده ی استاد عبدالرضا بلوچ نژاد بود و مسئولیت نور ما با جوانی 17 ساله بنام رضا برپاره بود .

من او را نمی شناختم ولی او جوان جسوری بود که به تئاتر و عکاسی هم علاقمند بود. و چون جوان بود مسئولیت او در تهران به عهده ی من بود. اوایل رضا سر تمرین های قبل از اجرا به موقع آماده می شد اما دو روزی بود که هرچه دنبالش می گشتیم تا برای تمرین با ما بیاد خبری ازش نبود و ما تمرین ها را بدون او انجام می دادیم. رضا بدون اطلاع من یا بزرگترهای دیگر از هتل خارج و تا پاسی از شب بر نمی گشت و مارا خیلی نگران می کرد. چند بار به او تذکر دادم که رضا جان اگر خواستی بیرون بری به ما یا پذیرش هتل اطلاع بده کجا می ری و کی بر می گردی. اما نتیجه ای نداشت. و روز سوم که خیلی دیر کرد من تمرین را تعطیل کردم و در لابی هتل منتظر نشستم. حدود ساعت چهار بعد ازظهر بود که آقارضا از درب هتل وارد شدند من بلند شدم و ایستادم رضا هم در جای خود ایستاد صدایش کردم نزدیکتر بیاید با ترس آرام آرام به من نزدیک شد این بار دیگه از او نپرسیدم که کجا بودی و چه و چه ... ناگهان یک سیلی محکم خواباندم توی گوشش ... گفت آخ و گوشش را گرفت. زیر  چشمی با ترس نگاهی به من کرد و گفت ببخشید دیگه بی خبر جایی نمی رم. گفتم برو بالا ناهارت بخور تا بریم تمرین فرداشب دو سانس اجراداریم .

رضا پس از آن منظم و سر براه شد. ما اجرا کردیم و آمدیم بندرعباس. دوستان گفته بودند که سرپرستی او به عهده ی برادرش آقای علی دلشادی است. آدرس منزل برادرش را گرفتم و به خانه شان رفتم. خانه ای بسیار ساده و درویشانه. ماجرای سیلی زدن به رضا را برایش توضیح دادم و عذر خواهی کردم. دلشادی ، دلشاد عزیز پاسخی دادند که نشانه ی فهم و درک بالای او بود. کارمرا تایید کرد و گفت چون من اغلب اوقات جبهه هستم درست نمی رسم ازش مراقبت کنم .

شاید این سیلی شما نتیجه بخش باشه .

نگران نباشید من هم بودم همین کار را می کردم. علی دلشادی همان رزمنده ، جانباز و سردار بزرگ جنگ بود که حدود ده سال پیش در اثر جراحات وارده آسمانی شد و به معبودش رسید .

من دو خاطره کوتاه دیگر از این شهید دارم که یکبار با دانشجویان از تهران به جبهه جنوب اعزام شدیم در بدو ورود به منطقه، این شهید دلشادی بود که وارد اتوبوس شد از ما تشکر کردو گفت شما دانشجو هستید و کشور به شما نیاز دارد پس من اجازه نمی دهم شما وارد منطقه شوید. کار شما جنگیدن نیست مملکت به تخصص شما در آینده نیاز دارد. عذر خواهی کرد و به راننده گفت بر گردید.  و ما هم از خدا خواسته از همان جا به تهران بازگشتیم .

سال 86 بود که جوانی سبزه رو با موهای کم پشت در فرهنگسرای توبا مرا دید و جلو آمد گفت سلام استاد من هم جوابش دادم گفت نشناختی نه؟ گفتم نه شما؟

گفت من رضا فتحی مقدم هستم

گفتم در خدمتم .

گفت باز هم نشناختی نه؟

گفتم دانش آموزم بودی؟

گفت در تئاتر شاگردت بودم

باز دید که نمی شناسمش،گفت استاد من رضا هستم رضا برپاره شکوه سلیمان تهران، ناگهان جا خوردم و بغلش کردم و گفتم تو کجایی پسر می خواستم پیدات کنم و حلالیت بخوام گفت این حرفو نزن استاد من هر جایی نشستم از شما تعریف کردم و به همه گفتم که اون چک مبارک شما مسیر زندگی مرا تغییر داد. و برای من نتیجه ی خوبی داشت .

به شوخی گفتم پس بذار یکی دیگه بزنم و خنده کنان گفت اختیار دارین استاد من به آن سیلی میگویم چَک مبارک .

بعد رضا برایم تعریف کرد که هم کار عکاسی می کند هم تئاتر. بعد از آن دیگه رضا جزو تیم تئاتر ما شد.و فامیلی غیر از فامیل برادر شهیدش برای خودش انتخاب کرده بود و در تبلیغات علوم پزشکی مشغول فعالیت بود. همان سال در یکی از نمایشنامه های مذهبی و سال بعد  در نمایش رستگار کعبه در کنار استاد قویدل و زنده یاد احمد لشکری بازی کرد. رضا فیلم ها و سریال های زیادی بازی کرد که در چند فیلم با همسر من هم بازی بودند. او در سال 88 از طرف ستاد میر حسین موسوی بعنوان یکی از محافظین میر حسین در جایگاه سخنرانی ، انتخاب شد. هر چند امروز به شوخی می گوید بزرگترین اشتباه زندگی اش مرتکب شده است .

باری ، ما نمایش شکوه سلیمان را در دو سانس در تالار محراب اجرا کردیم .

بچه ها و جمیع عوامل خیلی زحمت کشیدند. آن زمان فکر می کردم نمایش ما ، یکی از کارهای قوی جشنواره است .

اما امروز به این نتیجه رسیده ام که نه متن و نه کارگردانیِ شکوه سلیمان ، چندان قوی نبود. من تا چند سالی کهبه جشنواره می رفتم عکس های شکوه سلیمان را در لابی تالار وحدت می دیدم. اما امروز هیچ عکس و نشانی و حتی بروشوری نه من و نه هیچیک از دوستان از این نمایش نداریم .

سپاسگذاری می کنم از استاد قویدل و استاد بلوچ نژاد که در یادآوری اسامی ها بنده را همراهی کردند .

در واقع ، خاطره ی بازی نکردن زنده یاد موسا آشفته در شکوه سلیمان موجب شد تا اتفاقاتی که منجر به حضور اولین تئاتر هرمزگان در جشنواره فجر شد را به نگارش در آورم. من از شکوه سلیمان به شکوه دلشادی رسیدم .

بازیگران نمایش

آقایان :

محمد علی قویدل : چوپان

غلام رسولی : تاریخ   عباس خداداد زاده : انسان

حسن دریا هنروری : رهگذر

مهدی عطایی : ابلیس

عبدارضا بلوچ نژاد : نور

رضا فتحی مقدم : صدا

در سال 65 من و استاد قویدل و زنده یاد احمد لشکری برای ادامه ی تحصیل در مقطع لیسانس از بندرعباس رفتیم.  بعد از آن فعالیت گروه توحید تا سال 87 برای سالیان متمادی متوقف شد .

 این خاطره را تقدیم می کنم به روح بلند شهید بزرگوار و والا مقام حاج علی دلشادی از سرداران بزرگ استان در دفاع مقدس .

ادامه دارد       


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3511
تاریخ :1399/08/03 ساعت 09:35:32
تعداد بازدید: 552
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
کد امنیتی